سكوت ذل

 

صدای پایی از انتهای کوچه می آید کسی آرام مرا می خواند:

بیا امشب ستاره بچینیم


آسمان منتظر است


دریا بی تاب


و سکوت...

ابر تنهایی بر دلت خیمه زده می دانم


بیا
تا از ستاره ها برایت


فانوسی درست کنم دریایی


تا به حقیقت زلال چشمه برسی


که آن وقت تو دریایی


و بی نیاز

ای مسافر!!


حرکت کن


راه دراز است و پر خم


و تو کوله باری ازتنهایی و سکوت داری


همین کافی است


که سکوت مر کب سفر است

نه مقصد حرکت.


 

 

يك روز


شايد يك روز

در امتداد یک سکوت


كه آفتاب


گيسوي نقره اي دماوند پير را نوازش مي كند


در يك غريو تند و باراني


در يك نسيم نوازشگر بهار

يك رو

ز
شايد

همراه پرواز پرستوي عاشق

واژه لبخند

به سرزمين سوخته من

باز گردد.


و شاید یک شب.... فقط یک شب...


در هیاهوی شبگردی های تنهایی

در کوچه ها و پس کوچه های سکوت..... پارسایی سکوتم را بشکند.....

 

 آوای ساز من سکوت است .....شنیدنش گوش د

سكوت.....

مرا ميشكند

و شعري كه درونم نهفته بود

با غبار بسيار فروميريزد

در سرم صدها صداست،

در دلم اما فقط يك حرف

سكوت...

من سكوت را دوست ندارم و نخواهم داشت،

ولي اكنون به آن محتاجم

همچو باران به ابر

و قناري به آواز

من به سكوت محتاجم چون ميدانم

گر لب بگشايم صداي شكستنم

رازم را مي افشايد

و آن فريادي كه سالها در سينه حبس كردم،ذره ذره راه مي يابد

و سكوت مرا ميشكند

پس دم بر نمي آورم و ميگذارم

سكوت،مرا بشكند

فقر

 

ميخواهم  بگويم ......

فقر  همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست ......

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، ولي  ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ،  همه جا سر ميكشد ........

فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ..

فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است ..