فروغ فرخ زاده
اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور و يك دريچه كه از آن به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم فروغ فرخزاد
کسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد کرد کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردني ست فروغ فرخزاد
همه هستی من آیه تاریكیست كه ترا در خود تكرار كنان به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد فروغ فرخزاد
هر چه دادم به او حلالش باد غير از آن دل كه مفت بخشيدم دل من كودكي سبكسر بود خود ندانم چگونه رامش كرد او كه ميگفت دوستت دارم پس چرا زهر غم به جامش كرد فروغ فرخزاد
یادت باشد که اینها رموز بهتر زیستن هستند
من را خودم از خودم ساختهام... منى که من از خود ساختهام مال من است...
منى که تو از من میسازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند...
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان...
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى...
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه...
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى...
میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم و من هم....
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم...
چرا که ما هر دو انسانیـــم...
این جهان مملو از انسانهاست پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد...
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم...
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگـار است...
دوستانم مرا همین گونه پیدا میکنند و میستایند...
حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند...
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم...
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى...
مــن قابل ستایشم و تــو هم.....
یــــادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد به خاطر بیاورى
که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى همه انسان هستند
و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا...
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى...
و یادت باشد که اینها رموز بهتر زیستن هستند